در تشابه و تصویر اين هزارتو ها، نمیدانم چگونه، از کجا...
|
خیلی تاریک، هنوز صبح نشده خواب دیدم که غول شدم، غول ها می رفتند و مي آمدند. یهو دیدم واویلا، جلوی هر پنجره یک غولی نشسته است. یک غول گنده با مهرباني از من عذرخواهي كرد. به دندون های طلایی یک غول بدترکیب که خندیدم، دیدم حالت غمگینی به خودش گرفت، فکر کردم شایدم از درد گوش های درازش است که بهم گره خورده، خوب که نگاه کردم ديدم که شاخش است بي آنكه زحمتى برای کسی درست كند
.یک غول نگران مثل مامانم به من گفت یالا پاشو، همین الانه بـاید بجهنــــم بــریم و از ترس غول ها و اجنه های بزرگ، در کیف سفری پر از دلارش را بست و خودش هم به سرعت جلو رفت. غول های زیادی با هواپيماهای غول پيکر در آسمان به پرواز در آمدند، من گم شدم و جا موندم و شروع کردم به گریه کردن. از پشت اشک دیدم که غول کوچک دیگری هم مثل من جامونده است. بچه غول گمشده دست و پای من رو با نخ به خودش گره بست و تا نزدیک های سپیده صبح با هم انقدر اشک ریختیم تا خوابم برد
.روشنی که زد، چهره زيباي غول را در آینه ام ديدم که مثل چهره فرشتگان لطيف و آسماني بود. غول زیبا اشک هایم که را دید به آوا به من گفت نرگس مست تو و بخت من خرابه، من انقدر خوشحال شدم كه ندونستم هیچی بگم
.